الیسا نارگل مامان و بابا
وبلاگ کودکانه با نمایش خاطرات و عکس ها و مطالب و اتفاق های به یاد ماندنی!

کادوهای اولین چهارشنبه آخر سال:

 

 

الیسا در حال کشف دیوار:




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٦ توسط تا وقتی که خودم یاد بگیرم مامانم واسم می نویسه

با نزدیک شدن سال نو تصمیم گرفتم یه سر و سامونی به این کمدم بدم.

ماما.....ماما.....مابا.....بابا......

 

ماما اون عروسک قرمزهه ی منو ندیدید؟

 

 

 

 

به من می گه برو پوشه سفیده رو بیار

آخه ماما اون پوشه سفیده کجاست؟

 

 

 

 

 

 

 

الیسا در خواب ناز :

 

 

 

تخریب چهره ها:

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۳ توسط تا وقتی که خودم یاد بگیرم مامانم واسم می نویسه

سلام :

حدودا یه هفته هست که پیشرفت های زیادی کردم از آن جمله:

میتونم کنار مبل، ضبط، کابینت، یخچال و... هر چیز دیگه ای که بتونم با

دستام تکیه کنم وایسم.

 

 

 

می تونم به راحتی خودمو از دیوار راست بالا بکشم! البته موقع شروع

سختی های زیادی داشتم یا فاصله رو رعایت نمی کردم و موقع بلند

شدن سرم به دیوار می خورد یا اینکه انتظار داشتم با یه دست که به

دیوار تکیه دادم بلند شم و در نتیجه زمین می خوردم و با گریه دوباره

سعی می کردم از زمین پا شم.

تازه برای اولین بار تونستم بگم "ماما"، ناگفته نماند که "بابا" رو چند روز

قبل گفته بودمچشمک

 

آخه موقع بالا کشیدن از جایی یا وقتی که دارم وسیله تازه ای رو کشف

می کنم همچین کلماتی رو با خودم زمزمه می کنم و وقتی مامان،

بابام می شنوند و ابراز احساسات و هیجان می کنند منم این کلمات رو

تکرار می کنم.مژه

 

می تونم به راحتی با تکیه از نرده تختم روی تشک به راحتی بایستم

حتی به سمت کمدم خم بشم.

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ توسط تا وقتی که خودم یاد بگیرم مامانم واسم می نویسه

سلام

روز همگی بخیر

این هم عکس هام در مراسم دیروز (28 ماه صفر) خونه آناجونم با لباس هایی که

عزیزجونم برام دوخته بود، کلی هنر نمایی کردم.از خود راضیلبخند

 یکی از خصوصیات اخلاقی من مثل خیلی از بچه های دیگه بیزاری از شلوغی و سر و

صداست که حتما خودتون می تونید حدس بزنید که منظورم چیه و چه کارایی کردم؟!ناراحتخمیازهکلافهقهر

 

 

 

بعد از اینکه مراسم تموم شد و باباجونم اومد دیگه حالم سر جاش اومده بود و

خوشحالی می کردم.

تو این عکس باباجونم منو برده بالا!هورا

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/۱٤ توسط تا وقتی که خودم یاد بگیرم مامانم واسم می نویسه

وقتتون بخیر :

حتما همتون دیدین که وقتی آدم بزرگ ها به کوچولویی به سن و سال من می رسن و

می خوان با هاش حرف بزنن چه اسم های عجیب غریب و در عین حال قشنگ و دوست

داشتنی روش می گذارند.

من هم از این قائده مستثنی نیستم،  از فامیل گرفته تا آشنایان و دوستان منو به القاب

مختلفی صدام می زنند(ضمنا با آوای خاص خودشون که برام خیلی خوشاینده!) که هر

کدومشونو از این طریق می شناسم و از سر رضایت و ابراز احساسات بهشون لبخند

می زنم، این جوری :

 

 

 آتا جونم : قیز بالام ، خانم بالا ، جوزل بالام (به زبان ترکی یعنی دختر بچه ام،خانم کوچک ، بچه خوشگلم)! 

بابایی جونم : بیش بیشتک! (یعنی کوچولو یی که خودش نمره ی بیسته!)

آنا جونم : الیسا دینگیلیده دینگیلی! ( یعنی الیسا کوچولو موچولوه)

عزیزجونم : جیگی ام ، عژیش! (یعنی جیگرم ، عزیزم)

عمو جونم : دینگیلی! (با لحن متفاوت)

دایی جونم : مامان کوچولو! (آخه دایی جونم عقیده داره یه جورایی شبیه عزیز جونمم)

عمه جونم : خوشگل عسل!

خاله جونم : خال خاله جون!

دوست مامانم :سرچه! (به زبان ترکی یعنی گنجشک)

بابا جونم : اییییشا! (البته اینو بگم که این اسم خودش یه آهنگی داره شنیدنی!)

مامانم : شیکی (شکر) ، نارگل ، نازگل و... (القابی که مامان داده بسیارند!)

 

در پایان همین جا از زحماتی که برام کشیدید تشکر می کنم و دست مهربونتونو  می

بوسم ماچ.

صبر کنید بزرگ بشم ، زحماتتونو بی جواب نمی گذارم.خجالت 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/۳ توسط تا وقتی که خودم یاد بگیرم مامانم واسم می نویسه

تو این هفته کارهای جدیدی انجام دادم که نشون می ده، هر روز که می گذره بزرگ تر ، عاقل تر و فهمیده تر می شم!مژه

 

یکی اینکه با تسلط بیشتری می تونم چهار دست و پا راه برم(قبلا حالتی بین جهیدن و

خزیدن داشتم).

 

دیگری اینکه اگه یه مانع نسبتا بلند مثل بالش یا کناره روروک جلوم باشه، سعی می

کنم به کمک اون خودم رو بالا بکشم.

 

سوم اینکه کافیه ناغافل چشمم به مامانم بیفته که می خواد یواشکی از اتاق بره

بیرون، اونوقته که در هر حالتی که باشم جیغ و دادم می ره هوا!!!

 

و دیگه اینکه اسباب بازی ها و وسایل خودمو می شناسم و زود از اونا خسته می شم و

همش دنبال یه سرگرمی و کشف وسایل جدیدم(خوشا به حال بابا و مامانم!)چشمک

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ توسط تا وقتی که خودم یاد بگیرم مامانم واسم می نویسه

سلام :

امروز می خوام چندتایی از عکس های هنریمو بهتون نشون بدمعینک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ توسط تا وقتی که خودم یاد بگیرم مامانم واسم می نویسه

امروز قصد دارم چند تایی از عکس های نوزادیمو بهتون نشون بدم که به ترتیب ساعات

اولیه تولد، روز دوم، و روز سوم تولدم هستند:

 

 

 

 

 

تو این عکس پائینی هم ده روزه هستم:

 

 

تو این عکس هم که حدودا سه ماهمه و دارم رویا می بینم :

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ توسط تا وقتی که خودم یاد بگیرم مامانم واسم می نویسه
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسنده

   موضوعات

   صفحات جانبي

   دوستان